
بنام افریننده چهار فصل هستی![]()
سلام دوستای ناز وقشنگ و گلم خوبین؟؟
سال نوی همگی مبارک
وااای بچه ها دلم واسه تک تکتون تنگ شده بود
راستش غیبت من خیلی طولانی شد ازین بابت هم از همگی عذر خواهی میکنم
خیلی خیلی هم ممنون که لطف کردین واومدین پیشم دوستای نازم از همگی سپاسگزارم .راستش بچه ها هر چقدر فکر کردم دیدم چه موضوعی بهتر از نوروز باستانی و دید و بازدیدو هدیه دادن و هدیه گرفتن و مهم تر از همه عیدی گرفتن
راستی بچه هافردا سیزده بدر هست ما که یه دریا داریم شاید رفتیم اونجا پلاس شدیم
خوب دوستان گلم امیدوارم سال خوب و سرشار از شادی داشته باشید![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
سلام دوستای نازم حالتون چطوره ؟؟؟
خوبین ان شالله؟؟ دوستان شرمنده ازینکه نمی تونم به موقع به همتون سر بزنم راستش امتحانات ما هم در حال شروع شدن هست بعد ازون جایی که حجم درسها سنگینه گفتیم قبلش یه مرور داشته باشیم ... آره دیگه اینجوریاست که من دارم بار سفر چند روزه ام رو می بندم ولی قول میدم بعد از امتحانات جواب مهربونی هاتون رو بدم .![]()
راستی بچه ها اگه گفتید من دارم میرم کجا؟؟؟؟ ......![]()
ماجرای داییم که توی پست قبل گذاشته بودم رو یادتون هست؟؟....آره من دارم میرم اونجا تلپ شم . فاطمه ( دختر دایی ) گفت اگه بیای اونجا با هم درس میخونیم ولی اگه جدا باشیم نمی خونیم .( نیست ما دوتا خیلی به هم وابسته ایممم) راست هم میگه هااااااا....

خوب دیگه دوستان بعد از امتحانات می بینمتون ..تا اون موقع مواظب خودتون باشین ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام دوستای گلاب خودم حالتون چطوره؟؟
راستییی عیدتون مبارککک نماز و روزه هاتون قبوول![]()
دوستان طبق معمول شرمنده که خیلی دیر بدیر آپ میکنم . به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه![]()
ولی این پست جبران کردم و یخورده بگی نگی طولانی گذاشتم . پست قبلی داستان دایی ما تا جایی پیش رفت که دایی بعد از کلی ترفند واسه دور کردن مار بالاخره موفق شد در صندوقچه رو باز کنه اگرچه به قیمت سوراخ شدن پاش تموم شد......
خووووب حالا بازم اون لحظه حساس شروع میشه. دایی پا میشه و میاد به طرف صندوقچه ....توی ذهنش داره تحقق رویاهاش رو تداعی میکنه( با خودش فکر میکنه اخ جوون پولدار میشم دیگهه
)...که یه دفعه با یه صحنه دلخراششششش مواجه میشه .
ظهر .نمای داخلی. اتاق ـــــ دایی: صندوقچه کجاااستتت ؟؟ گنج چی شددددد؟؟؟
زن دایی : تو تو خونه خراب شدت هستی مرددد. گنج چیه؟؟ زدی خودتو درب وداغون کردی واسه صندوقچه؟؟؟
دایی مثل فنر از جاش بلند میشه : صندوقچه کجاست؟؟؟ اونا دیگه چی بودن توی صندوقچه؟؟؟ کار کی بوده ؟؟؟
زن دایی: آخه مردکه نادووون و ...(چند تا لیچارد بار دایی میکنه که اخرش منتهی میشه به مامان من و خاله جونم
) مگه چند سال از قدمت خونه ما میگذره که با بیل و کلنگ افتادی به جون باغچه و دنبال گنج می گردی؟؟؟ نباید یه مشورت میکردی قبل از این خراب کاریهااااااات؟؟؟؟
دایی ما هم که ازون ( زـــ ز ) ها هست سرش رو میندازه پایین و چیزی نمیگه
زن دایی شروع میکنه به تعریف کردن: وقتی اومدم توی حیاط دیدم افتادی وسط باغچه یه صندوقچه هم هست.... رفتم بچه ها رو صدا زدم بیان هیکل لندهورت رو جمع کنن ببرن داخل ... میبینی تو رو خدا تمام گلهایی رو که کاشته بودم له و لورده کردی... رفتم بیمارستان هیچ دکتری کشیک نبود از اقا نمکی رفتگر بیمارستان خواهش کردم بیاد بالای سرت و دارویی چیزی تجویز کنه برات. آقا نمکی هم گفت یه شوک شدید بهت وارد شده و از دستش کاری بر نمیاد بعد هم جاروش رو برداشت و رفت ... تا حالا که خودت بهوش اومدی....
دایی که انگار همه چیزو یادش اومده باشه نا امیدانه پاشد رفت توی حیاط .حق با زن دایی بود صندوقچه اونجا بود ولی..............از گنج خبری نبود!!!!! ![]()
و اما جواب مسابقه:من اعتراف میکنم با وجود پسر دایی شیطونی که من دارم جواب دادن به سوال خیلی خیلی سخت میشه
....میدونید بچه ها اگه یادتون باشه توی پست قبل گفته بودم که داییم یه جفت دختر و یه جفت + یک عدد پسر داره....؟؟؟ اتفاقا بعضی از بچه ها پرسیده بودن میشه چند تا؟ بابا حساب دودوتا چهارتاست دیگه.... میشه دوتا دختر و سه تا پسر
واما توی صندوقچه چی بوده؟؟؟؟؟..... ممد که پسر دوم باشه از بچگی این عادت رو داشته مرغ و خروسای زن دایی رو میگرفته .سرشون رو زیر خاک میکرده تا خفه شن . بعد هم سرشون رو می بریده و توی یه صندوقچه میزاشته ... طفلک میخواسته یه کلکسیون از کله مرغها درست کنه
... تا اینکه یه روز زن داییم باهش دعوا میکنه وممد هم صندوقچه رو قایم میکنه زیر خاک و نتیجه هم داستانی میشه که روایت شد بلهههه ......دایی هم وقتی میبینه که با یه صندوقچه روبروهه حس خیال پردازیش گل میکنه و شروع میکنه به کندو کاو باغچه واسه گنج....( زهی خیال باطل )![]()
و اما بعضی از بچه ها لطف کردن و جواب مسابقه رو داده بودن ولی متاسفانه نتونسته بودن به جواب درست اشاره کنند ![]()
![]()
ارامیس جون گفته بودن توی صندوقچه پر از خالی و سرکاری با کمی اضافه کاری هست...
معصومه گلی گفته بود صندوقچه پر از سکه بوده یا یه مار دیگه توش بوده...
اقا رضای گل گفته بودن توی صندوقچه جفت اون مار بوده....
ساحل جونم که فداش شم یه داستان مفصل گفته بود
که خودش یه پست هستش...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و اما جایزه :
میدونید بچه ها من بعد ازینکه یخورده فکر کردم دیدم بی انصافیه اگه شما دوستای گلم رو بدون جایزه بزارم هرچی باشه زحمت کشیدید و به مخ مبارک فشار اوردین و جواب دادین دیگهه ...حالا عیبی نداره خودتون رو ناراحت نکنید که اشتباه بوده ![]()
ولی ازونجا که من فدای دوست هستم از قبل چند قطعه زمین برای شما دوستای گل خودم در نظر گرفته بودم اتفاقا ۴ قطعه هم هست .
خواستم ۳ قطعه در نظر بگیرم گفتم نه به نفر چهارم هم هدیه بدم دیگه
خلاصه ساحل جون و اقا رضا و ارامیس جون و معصومه گلی میتونن در اسرع وقت به ادرس : ۶۰ کیلومتری بوشهر مراجعه و زمیناشون رو از نزدیک مشاهده کنند . بعد هم شماره منو که دارین؟؟ یه تل بزنین که باهم دیگه بریم محضر و اسناد رو به نامتون بزنم
ماه تر تاز من پیدا میشه خدا وکیلی؟؟؟ ![]()
![]()
راستی از اقای با معرفت عزیز هم که توی نظرشون قید کرده بودن که همیشه به وبم سر میزنن کمال تشکر رو دارم ببخشید دیگه زمین کم اوردم پس این گل رو به رسم یادبود از من پذیرا باشین ![]()
![]()
داشت یادم میرفت .... این هم یه عکس ازون صندوقچه هست....

خوب دوستای گلاب تا پست بعدی که الله اعلم کی باشه همتون رو به خدا می سپارم مواظب خودتون و چشمهاتون باشید ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام دوستای عزیز خودم .
حال همگی که خوبه ان شا الله؟؟؟دوستان بالاخره موضوع رو که مدتها حول نثر وشعر میچرخید فراتر بردم و متنوع تر کردم و یه داستان کوچولو گذاشتم امیدوارم که مورد پسند همگی واقع بشه
.
و اما راجع به داستان باید عرض کنم که: چند روز پیش که واسه انتخاب واحد رفته بودم اهرم ( شهرستانی که اونجا میرم دانشگاه و توی پستهای قبلی هم یه توصیف کوچولو ازش داشتم)این سعادت نصیب ما شد که به پابوس خونه دایی هم مشرف شیم اگرچه روزایی که بارونگیر میشم ویا وسیله ای برا برگشت نیست اونجا تلپم.
خلاصه این دایی ما که یک جفت دختر و یک جفت+یک عدد پسر داره یه اتفاق ناخوشایند براش افتاده بود که در عین حال یه کوچولو هم مضحک بود . موضوع ازین قرار بود که دایی ما توی باغچه شون مشغول کند و کاو جهت پیدا کردن گنج بوده که یدفعه صندوقچه ای رو پیدا می کنه ولی روش یه مار بوده ( با الهام ازین سخن که هرجا گنج باشه مار هم هست
)خلاصه دایی ما خونسردیش رو حفظ میکنه و میاد که زور و بازوش رو به جناب آقای مار نشون بده . دردسرتون ندم دوستان دایی یطرف صندوقچه رو بکش . مار همیطرف دیگش رو . تا اینکه.....
ببینم میتونید حدس بزنید کی برنده میشه؟؟؟ این که یه امر بدیهی هست و نیازی به حدس زدن نداره
. معلومه دیگه دایی جونم برنده این مسابقه پرتنش میشه
ولی یه مشکل کوچولو پیش میاد براش ....
جناب مار در برابر دایی کم میاره و بعد از کلی عذر خواهی و ابراز شرمندگی از دایی جون خواهش میکنه که اون رو نکشه ولی در عوض کلید صندوقچه رو بهش میده . دایی ما هم که انده معرفت و اقایی هست. کلید رو از حضرت والا مقام مار میگیره و رهاش میکنه که بره . آقای مار هم که خیالش راحت شده بوده خطری تهدیدش نمیکنه با سرعت نور از معرکه فرار می کنه .حالا میمونه دایی و صندوقچه .
(جا داره این نکته رو هم ضمیمه مطلب کنم که مارها به همین راحتی دست از سر آدمها بر نمیدارن)
حالا داریم به لحظات حساس داستان نزدیک میشیم بچه ها
خلاصه دایی کلید رو میندازه روی قفل صندوقچه.......... توی ذهنش پر از فکرای قشنگ قشنگه......... کلید رو میچرخونه توی قفل ........... کلید چرخ میخوره ........... نزدیکه قفل باز بشه.........که.. یدفعه کلید توی قفل میشکنه و .....!!!.
عجب اقبالی داره این دایی جان ما ( به سبک عادل فردوسی پور خونده بشه
) همه نقشه ها نقش برآب میشه
........ ولی دایی جان شکست ناپذیره و دست از تلاش برنمیداره
میره ازموهای دختر دایی سنجاق رو در میاره و میفته به بخت صندوقچه که کلید شکسته رو از اون تو در بیاره... کلید که در نمیاد هیییچ . سنجاق هم شکسته میشه .
بچه ها زیاد دردسرتون نمیدم . خلاصه دایی در صندوقچه رو محکم میگیره و میکشه بلکه افاقه کنه ولی گویا صندوقچه خانوم به این راحتی ها تسلیم نمیشده . هرقدر دایی جان اصرار میکنه به خانوم صندوقچه که خانوم از خر شیطون پیاده شو . بیا و بزار ما هم یه سهمی ازین گنج ببریم ولی از دایی گفتن بود و از صندوقچه خانوم نپذیرفتن ....... دایی ما هم که یه نمه بگی نگی اعصاب نداره میاد آنچنان در صندوقچه رو میکشه که هم در از جا در میاد و هم دایی در ِ صندوقچه بدست به یه گوشه پرت میشه .ازونجایی که یه دوچرخه اون گوشه گذاشته بوده و اون دوچرخه هم رکاب نداشته ![]()
![]()
![]()
آخ آخ آخ میتونید حدس بزنید چی میشه؟؟؟؟؟؟ وااااااااااای زن دایییی الهی قربون دلت برم که چی میکشیییییییی
دایی به طرف دوچرخه پرت میشه و اتفاقی که نباید بیفته میفته ( چی گفتم؟؟) اره دیگه دایی از پشت میفته روی میله رکاب و میله هم تویپای دایی جان میره ![]()
و یه شکاف عمیق حدودا شش متری توی پاش ایجاد میشه![]()
![]()
بدتر ازون دایی بازهم دست از کوشش برنمی داره و لنگ لنگون میره طرف صندوقچه که ببینه این شکاف عمیق ارزشش رو داشته یا نه؟ ولی به محضی که میرسه بالای سر صندوقچه می بینه توی اون .............
مسابقه
میگم بچه ها چطوره مثل سریال نرگس جواب رو بزارم به عهده خودتون؟؟؟
شماها حدس می زنید چی توی صندوقچه باشه؟؟؟؟ ؟هر کسیه جواب درست رو داده بود یا اشاره ای کرده بود به جواب یه جایزه ناقابل و نفیس از طرف نیلوفرانه دریافت میکنه
پس روی نظراتتون حساب میکنم و جواب رو توی پست بعدی میزارم![]()
خوب دیگه دوستان با اجازتون مرخص شم .... راستی بفرمایید افطاری در خدمت باشیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داستان واقعی : دایی مشغول تمیز کردن باغچه بوده که یدفعه پاش به چیزی گیر میکنه و میفته روی دوچرخه . ازونجا که دوچرخه رکاب نداشته میله میره توی پای دایی و یه سوراخ عمیق ایجاد میکنه. امیدوارم هرچه زودتر حال دایی خوب بشه ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام دوستای گلم .
خوبین؟؟ دوستان ازینکه دیر کردم عذر می خوام . ولی بجاش یکی دیگه از نثرهای خودم رو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
. ممنون از نظرای همه شما دوستای عزیزم ![]()
وعده دیدار
خدای من... دستوراتت را از کودکی در ذهن من گنجاندند بدون آنکه حتی معنای خدا بودنت را درک کنم .
آفرینشت را از پس تصاویر و تابلوهای خاک خورده حس کردم بدون آنکه تن دختان عریان زمستانی را لمس کرده باشم .
مورچگانت را دیدم که چگونه دانه بر دوش از دیوار بالا می روند اما... بندگانت را هم می بینم که دانه را از پشت مورچگان بر میدارند و های های می خندند . بندگانی که پلیدیشان را پشت چهره های معصومانه پنهان کرده اند.
پروردگارا ...کودکی ام را با این سوال که چرا فرشتگان را بال بخشیده ای ؟ سپری کردم . و هنوز هم می اندیشم که چرا فرشتگان را بال بخشیدی و ما انسانها را دست و پای ؟؟
باید تو را پیدا کنم ... باید حست کنم... باید از زبان خودت فلسفه خلقتم را بشنوم ...
شنیده ام همه جا هستی ؟؟؟ شاید گل قالی ای باشی که سجاده ام را بروی آن می گسترانم ؟؟!!
یا کنار عروسکی نشسته ای که هرشب درد دلهای دخترک را در سینه اش پنهان می کند؟؟ !!
شاید هم آن غنچه نشکفته باغچه باشی؟؟!!
هرجا هستی گوش کن . امشب باید تو را ببینم .
پس وعده دیدار ما درون سیب کالی که بروی درخت است . منتظرت می مانم!!
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
سلام دوستای گلاب خودم
حالتون که خوبه الحمدلله ؟ ما هم به لطف و مرحمت همه شما گلها خوبیم ![]()
بچه ها من یه عذر خواهی به همه شما بدهکارم . گفته بودین چرا آپ نمیکنی ؟ حق با شماست . آخه این چند وقت حسابی گرفتارم .بازم میگم اگه دیر بدیر میام پیشتون به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه ![]()
ولی سعی میکنم همه نظرا رو جواب بدم . مگه بجز شما دوستای گلاب کسی دیگه ای هم هست ؟؟؟
بچه ها چند وقت پیش به سرم زد این نثر رو نوشتم . راستش روزی که این وبلاگ برپا شد بخاطر این بود که شعرا و نثرام رو بزارم ( البته اگه بشه اسمشون رو شعر گذاشتااا ) ولی خوب بعد از یه مدت از روی تنوع مطالب دیگه ای هم گذاشته شد . حالا هم باز فیل ما یاد هندستون کرد و گفتم بیام این نثر رو بزارم و نظر شما گلابها هم جویا بشم
.پس فعلا ![]()
![]()
(راستی مواظب خودتون هم باشین )![]()
یک دروغ ساده
مادرم صدایم میزند
و من به خود میگویم :نشنیده ام !
من هستم...
مانند بی قراری یک بهت سردرگم
و شادی کودکی که هدیه می گیرد
یا ترس دختر همسایه از مارمولک !
من به زن خسته ای که تازه از نان پختن فارغ شده حسادت میکنم !
و به بی خیالی ماسه های روان !
نه... نه...
من حسود نیستم .
من....
مادرم صدایم میکند
و من چقدر دروغگو شده ام !!!

![]()
![]()
![]()
سلام دوستان گلم
حالتون چطوره؟ اهل و عیال و بروبچتون خوبن که؟ کسالت مسالت هم که شکر خدا راشو گم نمیکنه بیاد سراغ شما درسته؟ ان شا الله که همیشه سالم باشین و دلتون شاد و خوش شانس ![]()
![]()
دوستان امتحانای ما هم تموم شد
البته بعضی از بچه ها هنوزم امتحان داشتنا .هی میگفتن خوش بحالت تموم شدی . گفتم مشکل خودتونه میخواستین اینقدر واحد نگیرین که حالا غبطه بخورین ![]()
![]()
خووووووب راستی بچه ها گویا این قایم باشکهای ما هم ادامه داره اگه ست قبل رو خاطرتون باشه راجع به یکی نوشته بودم که الان متوجه شدم آقا هست ( بلانسبت آقایی )
ایشون میاد نظر میده . بد نیست نظرش رو منعکس کنم باز چون فکر کرده میترسم نظرش رو بزارم . نه آقایی. نه عزیز ترس نداره که .
درکت میکنم . از کسی که اسکیزوفرنی حاد داره نباید بیشتر ازین توقع داشت
آخی حیوونکی . الان نظرش رو میزارم .
اول سلام ...گفتم یه سلام بدم بازم نگی آدم نیست
دوم اینکه خواستم برات ایمیل بفرستم صلاح ندونستم
سوم اینکه شرمنده ایدیم و به هر کی نمی دم
چهارم اینکه بازم می گم دلت خوشه برای من که اصلآمهم نیستی
پنجم اینکه از شخصیت من پرسیده بودی با نهایت تاسف کسی جواب نداده
شخصیت من خدایی از شما خیلی بالاتره
ششم اینکه فکر نکنم کسی از این جور قایم باشک هایی خوشش بیاد یا اینکه ناراحت نشه حالا به نظر من زیادی از خودت تعریف کردی
هفتم اینکه از کجا فهمیدی که می ترسم بخوریم
هشتم اینکه من دو جنسی هستم هم خانم هم آقا
نهم اینکه مشاوره پیش کش خودت برای خودت بزار که شدیدا احتیاج داری
ودر آخر یعنی دهم اگه جرئت داشتی پست بعدی نوشته های من رو آپ کن.
راستی گفتم بیا سر چهار راه چرا نیومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نکنه ترسیدی؟
بله دوستان این رو هم گذاشتم که به این آقا ثابت کنم که ... خودشه. و ازین به بعد هم دوست داشت میتونه نظر بزاره ولی دیگه ارزش نداره پست هامو با چرندیات ایشون پر کنم . آیدی و ایمیل و جلو پلاسش هم ارزونی خودش ( شرمنده دوست گرامی
).
خوب بچه ها ازین جا به بعد پست خودم شروع میشه
یه شعر از فروغ هست . امیدوارم خوشتون بیاد.![]()
پرنده مردنی است...
دلم گرفته ست
دلم گرفته ست
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم.
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام بروبخ
دوستان ببخشیندااا این روزا فونتم خراب شده نمیتونم کلماتو درست بنویسم راست میگمااا
اشکال نداره
راستی دوستان یکوشولو ناراحنم آخه بخاطر امتحانامون نمیتونم باشم ولی زود میام زود زود زووود ![]()
سلام دوستای عزیز خودم
برو بچ گلللل
دختر خانومای گلاب آقا پسرای قند عسل
ببینم خدایی نکرده کسالتی چیزی ندارین که یه وقت هاااا؟
ان شا الله که نداشته باشین و هر جا هستین لباتون پر خنده باشه . اونم خنده های واقعی نه تصنعی ![]()
به قول شاعر: نازنینم چه دعا بهتر ازین: خنده ات از ته دل ... گریه ات از سر شوق... نبود هیچ غروبت غمگین...
خوب بچه ها چه خبر؟ چیکارا میکنین؟
از ما که سلامتی از آب و هوا هم سلامتی باز
گرم گرمممم![]()
بوشهره دیگه چیکارش میشه کرد . عوضش چند وقت دیگه رفتیم جهنم اتیشش زیاد اثر نمی زاره بهمون . خدا خودشم گفته به جنوبیا تخفیف میده
.......
دوستای عزیز گفته بودین اپ کنم . راستش بچه ها دنبال متن جالب میگشتم ولی یه موضوعی باعث شد این پست ُ بنویسم
ولی اولش باید از همتون تشکر کنم که نظر میدین و نوشته هامو میخونین دست همه شما دوستای گلم درد نکنه
واقعا خوشحالم میکنین با نظراتتون ![]()
![]()
و اما این پست قبلیم دوتا نظر داشت که یه نمه مشکوک میزد.
الان مینویسمشون :
|
سلام خره..
میگم بچه ها به نظر شما این خانوم یا آقای محترمی که شرط میبندم یا خانوم هست یا آقا !!! راستی بچه ها یه موضوع دیگه ای هم که هست اینه که این خانوم یا آقا شجاعت نداره ولی جدای شوخی: اقا یا خانوم عزیزی که ۸۰٪ اقا هستی و ۲۰ ٪ خانوم خوب دوستان . بگذریم ..... راستی میخواستم چند تا جوک بزارم واستون بخندین. حالا اگه نخندیدین اشکال نداره بزارین وضع مالیتون که خوب شد بعدا حساب میکنیم . قسطی هم میگیرمااا . ابته چون تویی اگه شما بودی جون داداش نمیشد اصلا هیچ راهی نداشت اون وقت ............................................................ به یارو میگن چرا ورشکست شدی : میگه بادکنک میفروختم به شرط چاقو فووت ... فووووووووت..... فوووووووووت. فووت.... (مزاحم اس ام اسی) یارو میفته توی جوی اب میخواد ضایع نشه صدا قوطی در میاره یارو باباش میمیره هفتش خیلی شلوغ میشه . واسه چهلمش بلیط می فروشه اصفهانیه موز میخوره پوستشو میزاره تو دفتر خاطراتش. یه ژاپنی بعد از ۱۵ سال به یه مورچه یاد میده چطوری با چوب غذا بخوره بعد مورچه رو میاره تو میدون که به مردم نشون بده همه دور تا دور می ایستن و نگاه میکنن . یه یارو داشته ازونجا رد میشده میبینه همه عقب ایستادن و یه مورچه هم وسطه میره با پا مورچه رو له میکنه میگه : آخه مورچه هم ترس داره؟؟؟ به رشتیه میگن پسر حسن آقا ترتیب زنتو داده . رشتیه میگه : آوووو ماشالله چقدر بزرگ شده یارو لخت میره جبهه بهش میگن چرا لخت اومدی میگه میخوام به خاک دشمن تجاوز کنم.... به یارو میگن جسم شفاف رو تعریف کن : میگه جسمی که بشه ازین طرفش اون طرفش رو ببینی . میگن آفرینن . یه مثال بزن؟ میگه : نردبوم!! یارو میگوزه خوب دیگه بچه ها ممنون ازینکه خوندین. تا پست بعدی |
![]()
![]()
![]()
سلام دوستان خوب خودم
حالتون چطوره؟
راستش بچه ها ما یه داداش حامد داریم که خیلی هم مخلصش هستیم
بعد این حضرا والا گفت از شعر کوچه فریدون خوشش اومده منم گفتم بزارمش واسش
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .
راستی چون داداش حامد از رنگ آبی خوشش میاد با آبی میزارم شعر رو . ![]()
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید .عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم ازآن کوچه گذشتیم
پرگشودیم ُ در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحراه و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند براین اب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم ......... !!!