
![]()
![]()
![]()
سلام دوستای گلاب خودم
حالتون که خوبه الحمدلله ؟ ما هم به لطف و مرحمت همه شما گلها خوبیم ![]()
بچه ها من یه عذر خواهی به همه شما بدهکارم . گفته بودین چرا آپ نمیکنی ؟ حق با شماست . آخه این چند وقت حسابی گرفتارم .بازم میگم اگه دیر بدیر میام پیشتون به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه ![]()
ولی سعی میکنم همه نظرا رو جواب بدم . مگه بجز شما دوستای گلاب کسی دیگه ای هم هست ؟؟؟
بچه ها چند وقت پیش به سرم زد این نثر رو نوشتم . راستش روزی که این وبلاگ برپا شد بخاطر این بود که شعرا و نثرام رو بزارم ( البته اگه بشه اسمشون رو شعر گذاشتااا ) ولی خوب بعد از یه مدت از روی تنوع مطالب دیگه ای هم گذاشته شد . حالا هم باز فیل ما یاد هندستون کرد و گفتم بیام این نثر رو بزارم و نظر شما گلابها هم جویا بشم
.پس فعلا ![]()
![]()
(راستی مواظب خودتون هم باشین )![]()
یک دروغ ساده
مادرم صدایم میزند
و من به خود میگویم :نشنیده ام !
من هستم...
مانند بی قراری یک بهت سردرگم
و شادی کودکی که هدیه می گیرد
یا ترس دختر همسایه از مارمولک !
من به زن خسته ای که تازه از نان پختن فارغ شده حسادت میکنم !
و به بی خیالی ماسه های روان !
نه... نه...
من حسود نیستم .
من....
مادرم صدایم میکند
و من چقدر دروغگو شده ام !!!
