تبليغاتX
نیلوفرانه
یک دروغ ساده ...

سلام دوستای گلاب خودم  حالتون که خوبه الحمدلله ؟ ما هم به لطف و مرحمت همه شما گلها خوبیم بچه ها من یه عذر خواهی به همه شما بدهکارم . گفته بودین چرا آپ نمیکنی ؟ حق با شماست . آخه این چند وقت حسابی گرفتارم .بازم میگم اگه دیر بدیر میام پیشتون به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه  ولی سعی میکنم همه نظرا رو جواب بدم . مگه بجز شما دوستای گلاب کسی دیگه ای هم هست ؟؟؟  

بچه ها چند وقت پیش به سرم زد این نثر رو نوشتم . راستش روزی که این وبلاگ برپا شد بخاطر این بود که شعرا و نثرام رو بزارم ( البته اگه بشه اسمشون رو شعر گذاشتااا ) ولی خوب بعد از یه مدت از روی تنوع مطالب دیگه ای هم گذاشته شد . حالا هم باز فیل ما یاد هندستون کرد و گفتم بیام این نثر رو بزارم و نظر شما گلابها هم جویا بشم .پس فعلا

(راستی مواظب خودتون هم باشین )

یک دروغ ساده

مادرم صدایم میزند

و من به خود میگویم :نشنیده ام !

من هستم...

مانند بی قراری یک بهت سردرگم

و شادی کودکی که هدیه می گیرد

یا ترس دختر همسایه از مارمولک !

من به زن خسته ای که تازه از نان پختن فارغ شده حسادت میکنم !

و به بی خیالی ماسه های روان !

نه... نه...

من حسود نیستم .

من....

مادرم صدایم میکند

و من چقدر دروغگو شده ام !!!

 

نوشته شده توسط معصومه در سه شنبه 3 مرداد1385 ساعت 3:35 بعد از ظهر | لینک ثابت |