
![]()
![]()
![]()
سلام دوستای گلم .
خوبین؟؟ دوستان ازینکه دیر کردم عذر می خوام . ولی بجاش یکی دیگه از نثرهای خودم رو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
. ممنون از نظرای همه شما دوستای عزیزم ![]()
وعده دیدار
خدای من... دستوراتت را از کودکی در ذهن من گنجاندند بدون آنکه حتی معنای خدا بودنت را درک کنم .
آفرینشت را از پس تصاویر و تابلوهای خاک خورده حس کردم بدون آنکه تن دختان عریان زمستانی را لمس کرده باشم .
مورچگانت را دیدم که چگونه دانه بر دوش از دیوار بالا می روند اما... بندگانت را هم می بینم که دانه را از پشت مورچگان بر میدارند و های های می خندند . بندگانی که پلیدیشان را پشت چهره های معصومانه پنهان کرده اند.
پروردگارا ...کودکی ام را با این سوال که چرا فرشتگان را بال بخشیده ای ؟ سپری کردم . و هنوز هم می اندیشم که چرا فرشتگان را بال بخشیدی و ما انسانها را دست و پای ؟؟
باید تو را پیدا کنم ... باید حست کنم... باید از زبان خودت فلسفه خلقتم را بشنوم ...
شنیده ام همه جا هستی ؟؟؟ شاید گل قالی ای باشی که سجاده ام را بروی آن می گسترانم ؟؟!!
یا کنار عروسکی نشسته ای که هرشب درد دلهای دخترک را در سینه اش پنهان می کند؟؟ !!
شاید هم آن غنچه نشکفته باغچه باشی؟؟!!
هرجا هستی گوش کن . امشب باید تو را ببینم .
پس وعده دیدار ما درون سیب کالی که بروی درخت است . منتظرت می مانم!!
![]()
![]()
![]()
