تبليغاتX
نیلوفرانه
ماجرای دایی و گنج توی باغچه

سلام دوستای عزیز خودم . حال همگی که خوبه ان شا الله؟؟؟دوستان بالاخره موضوع رو که مدتها حول نثر وشعر میچرخید فراتر بردم و متنوع تر کردم و یه داستان کوچولو گذاشتم  امیدوارم که مورد پسند همگی واقع بشه  .

و اما راجع به داستان باید عرض کنم که: چند روز پیش که واسه انتخاب واحد رفته بودم اهرم ( شهرستانی که اونجا میرم دانشگاه و توی پستهای قبلی هم یه توصیف کوچولو ازش داشتم)این سعادت نصیب ما شد که به پابوس خونه دایی هم مشرف شیم اگرچه روزایی که بارونگیر میشم ویا وسیله ای برا برگشت نیست  اونجا تلپم. خلاصه این دایی ما  که  یک جفت دختر و یک جفت+یک عدد پسر داره یه اتفاق ناخوشایند براش افتاده بود که در عین حال یه کوچولو هم مضحک بود . موضوع ازین قرار بود که دایی ما توی باغچه شون مشغول کند و کاو جهت پیدا کردن گنج بوده که یدفعه صندوقچه ای  رو  پیدا می کنه ولی روش یه مار بوده ( با الهام ازین سخن که هرجا گنج باشه مار هم هست  )خلاصه دایی ما خونسردیش رو حفظ میکنه و میاد که زور و بازوش رو به جناب آقای مار نشون بده . دردسرتون ندم دوستان دایی یطرف  صندوقچه رو بکش . مار همیطرف دیگش رو . تا اینکه.....

ببینم میتونید حدس بزنید کی برنده میشه؟؟؟ این که یه امر بدیهی هست و نیازی به حدس زدن نداره. معلومه دیگه دایی جونم برنده این مسابقه پرتنش میشه ولی یه مشکل کوچولو پیش میاد براش ....

  جناب مار در برابر دایی کم میاره و بعد از کلی عذر خواهی و ابراز شرمندگی از دایی جون خواهش میکنه که اون رو نکشه ولی در عوض کلید صندوقچه رو بهش میده . دایی ما هم که انده معرفت و اقایی هست. کلید رو از حضرت والا مقام مار میگیره و  رهاش میکنه که بره . آقای مار هم که خیالش راحت شده بوده خطری تهدیدش نمیکنه  با سرعت نور از معرکه فرار می کنه .حالا میمونه دایی و صندوقچه .

(جا داره این نکته رو هم ضمیمه مطلب کنم که مارها به همین راحتی دست از سر آدمها بر نمیدارن)

حالا داریم به لحظات حساس داستان نزدیک میشیم بچه ها 

خلاصه دایی کلید رو میندازه روی قفل صندوقچه.......... توی ذهنش پر از فکرای قشنگ قشنگه.........  کلید رو میچرخونه توی قفل ........... کلید چرخ میخوره ........... نزدیکه قفل باز بشه.........که..   یدفعه کلید توی قفل میشکنه و .....!!!. عجب اقبالی داره این دایی جان ما ( به سبک عادل فردوسی پور خونده بشه)  همه نقشه ها نقش برآب میشه ........ ولی دایی جان شکست ناپذیره و دست از تلاش برنمیداره  میره ازموهای دختر دایی سنجاق رو در میاره و  میفته به بخت صندوقچه که کلید شکسته رو از اون تو در بیاره... کلید که در نمیاد هیییچ . سنجاق هم شکسته میشه .

بچه ها زیاد دردسرتون نمیدم . خلاصه دایی در صندوقچه رو محکم میگیره و میکشه بلکه افاقه کنه ولی گویا صندوقچه خانوم به این راحتی ها تسلیم نمیشده . هرقدر دایی جان اصرار میکنه به خانوم صندوقچه که خانوم از خر شیطون پیاده شو . بیا و بزار ما هم یه سهمی ازین  گنج ببریم ولی از دایی گفتن بود و از صندوقچه خانوم نپذیرفتن ....... دایی ما هم که یه نمه بگی نگی اعصاب نداره میاد آنچنان در صندوقچه رو میکشه که هم در از جا در میاد و هم دایی در ِ  صندوقچه بدست به یه گوشه پرت میشه .ازونجایی که یه دوچرخه اون گوشه گذاشته بوده و اون دوچرخه هم رکاب نداشته

آخ آخ آخ میتونید حدس بزنید چی میشه؟؟؟؟؟؟ وااااااااااای زن دایییی الهی قربون دلت برم که چی میکشیییییییی دایی به طرف دوچرخه پرت میشه و اتفاقی که نباید بیفته میفته ( چی گفتم؟؟) اره دیگه دایی از پشت میفته روی میله رکاب و میله هم تویپای دایی جان میره   و یه شکاف عمیق حدودا شش متری توی پاش ایجاد میشه 

 بدتر ازون دایی بازهم دست از کوشش برنمی داره و لنگ لنگون میره طرف صندوقچه که ببینه این شکاف عمیق ارزشش رو داشته یا نه؟ ولی به محضی که میرسه بالای سر صندوقچه می بینه توی اون .............

مسابقه

میگم بچه ها چطوره مثل سریال نرگس جواب رو بزارم به عهده خودتون؟؟؟ شماها حدس می زنید چی توی صندوقچه باشه؟؟؟؟ ؟هر کسیه جواب درست رو داده بود یا اشاره ای کرده بود به جواب  یه جایزه ناقابل و نفیس از طرف نیلوفرانه دریافت میکنه  پس روی نظراتتون حساب میکنم و جواب رو توی پست بعدی میزارم

خوب دیگه دوستان با اجازتون مرخص شم .... راستی بفرمایید افطاری در خدمت باشیم

داستان واقعی : دایی مشغول تمیز کردن باغچه بوده که یدفعه پاش به چیزی گیر میکنه و میفته روی دوچرخه . ازونجا که دوچرخه رکاب نداشته  میله میره توی پای دایی و یه سوراخ عمیق ایجاد میکنه. امیدوارم هرچه زودتر حال دایی خوب بشه

نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه 2 مهر1385 ساعت 7:3 بعد از ظهر | لینک ثابت |